تبليغاتX
مماس بر زندگی























مماس بر زندگی

از گریه تا خنده

من از آن سوی حسرت های

باران خورده می آیم

شبی من باز میگردم

شبی از جنس فرداها

شبی تنها

به یاد تو

شبی با شوق دیدارت

شبی من باز می گردم

شبی.....
نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 11:40 PM توسط soni|

نمی خواهم پس از مرگم به احترامم یک دقیقه سکوت کنی همین که زبانت نیش دارد کافیست برای اینکه دهنت را ببندی!!


نوشته شده در چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 11:58 PM توسط soni|

لحظه ی دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام مستم

باز میلرزد دلم دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

باز می لرزد دلم دستم

های نخراشی بغفلت گونه ام را تیغ

های نپریشی صفای زلفکم را دست

وآبرویم را نریزی دل

ای نخورده مست -

نوشته شده در چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 11:52 PM توسط soni|

"حمید مصدق خرداد 1343"

تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز،

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

"جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق"

من به تو خندیدم

چون که می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...

و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

نوشته شده در سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 11:7 AM توسط soni|

روزی مردی خواب عجیبی دید، او دید که پیش فرشته‌هاست و به کارهای آنها نگاه می‌کند، هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه‌هایی را که توسط پیک‌ها از زمین می‌رسند، باز می‌کنند، و آنها را داخل جعبه می‌گذارند. مرد از فرشته‌ای پرسید، شما چکار می‌کنید؟

فرشته در حالی که داشت نامه‌ای را باز م...ی‌کرد، گفت: این جا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می‌گیریم. مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می‌گذارند و آنها را توسط پیک‌هایی به زمین می‌فرستند.

مرد پرسید: شماها چکار می‌کنید؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت: این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت‌های خداوندی را برای بندگان می‌فرستیم.

مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته‌ای بی کار نشسته است مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بی کارید؟
فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است. مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند، ولی فقط عده بسیار کمی جواب می‌دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می‌توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسیار ساده فقط کافیست بگویند “خدایا شکر"

پ.ن. مطمئنا اینو شنیده بودین ولی بد نیس دوباره در موردش فکر کنین:دی

نوشته شده در دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 10:32 AM توسط soni|

بازم رسید تابستون

نه برفه و نه بارون

مدرسه ها بسته شد

آخه بچه ام خسته شد

دیگه بیکاری بیعاری

ویلونو ماشین سواری

از اینور به اونور

درسا پر معلما پر

چه خوبه زندگیمون

درس نداریم تابستون

کی گفته الان کلاس بری؟

جمع کن بابا حال داری!

بعد این همه درسیدن

حالا وقتشه رسیدن

آرزو هاتو لیست بگیر

طومار باشه کم نگیر

می خوام تابستون حال کنم

خستگیمو در کنم

ولی....

حالا که رسیده تابستون

فکرم شده عینه زمستون

حوصله که سر رفته

زمانم از دست در رفته

نه کاری داریم نه باری

ای بابا چه بده بیکاری

دلت واسه مهر تنگ شده؟!

آخه مگه قلبت از سنگ شده؟!

یادت نیس چقدر درس می خوندی

تو درساتم می موندی!

ول کن بابا حال داری

زندگی کن تا وقتی بال داری

از ما گفتن باشه دیگه.....!

برو سراغ ته دیگه

یعنی برو بخور بخور

دلت نخواستم نخور

فقط سر ما غر نزن

حال بکن و جر بزن...:دی

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390ساعت 4:48 PM توسط soni|

First time just a sign

Second time a beat of heart

Third time I look at u

4th time u look at me

5th time we held hands

6th time a sign of love

7th time u told me

I love u

...

..

.

How beautiful it was but

Now

Here we are

U said

I dont know love u or not

And

I just cry

And cry

..

.

نوشته شده در جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 12:17 PM توسط soni|

هر کجا هستم، باشم به درک! من که بايد بروم! پنجره، فکر، هوا، عشق، زمين، مال خودت! من نمي دانم نان خشکي چه کم از ماهیچه پلو دارد! تيپ را بايد زد! جور ديگر اما... درس را باید خواند.... چه درسی ام...روزی ساعتی نیم ساعت! تا زنده هستی زندگی باید کرد...کامپیوتر کجاست؟! چه کسی بود صدا کرد رستم؟!!

نوشته شده در جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت 6:46 PM توسط soni|

با سلام خدمت دوستان گرام

عیدتون مبارک (تفلده عید شما مبارک :دی)

مارو ببخشید یه مدت آپ نکردیم(این که میگم ما خود بزرگ بینیه!!)

خلاصه دیگه بقیه ی حال و احوال رو باشعر نوشتم:

آنگاه که چند روز به عید مانده بود

انگار خوشی ها ما را خوانده بود

از در و دیوار شادی سر می زد

نشسته بودیم کسی در می زد

باز کنیم در را مهمان آمده

حبیب خداست صفا آورده

هفته ای لا اقل سه تا عروسی

با هم می کردیم ماچ و روبوسی

خوش که می گذشت و بودیم سر حال

عروسی ها بودند باحال باحال

دست می گرفتیم و هه لپرکی* کامل

شده بودیم در جمع سرخوش ها داخل

چهارشنبه سوری و آتش و قصه

توی این روز هم نخوردیم غصه

بعدش دوباره مهمون عروسی

این را که گفتم ماچ و روبوسی

روز بعد آن عید بود و نوروز

هر روز نوروز و نوروز هم پیروز

فال حافظ گرفتیم بد هم نیامد

حافظ هر چی گفت چشمم درامد

نوبت رنگیدن تخم ها هم رسید

به ما البته شانسی نرسید

ریدیم در آن و کردیمش خراب

ذوقمان ته کشید دادیمش بر آب

آنروز ها گذشت و دیگر خوش نیستیم

بیکاری کشتمان مادیگر نیستیم

درس نخوانده و حوصله م که نیست

دیگر خط کشیدیم دور نمره بیست

بی کار و عاطل و باطل می گردیم

کاش لا اقل خوشی را کامل می کردیم(رو هم که رو نیست!)

مثلا میزدیم قلیانی در رگ

غم هامان می شد فراموش و ترک

دیگر بس است این همه فغان

دیگر همان است وضعمان همان


پانوشت : *هه لپرکی : رقص کردی


نوشته شده در سه شنبه دوم فروردین 1390ساعت 11:55 PM توسط soni|

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 5:35 PM توسط soni|

مصارف اس ام اس:

پیام های اضطراری: داری میای سر کوچه دو تا نون بگیر

پیام های عشقانه: عزیزم امشب به یاد من مسواک بزن

جوکای مسخره : یه ترکه ی قلقلی مو ها ی سرش فرفری !

جوکای باحال :.....(سانسور)

تهدید: ببین من خودم رستمو گذاشتم تو جیبم واسه من دور ور ندار!

جمله ها ی بزرگان: تا می توانید بخورید تا بترکید لیاقتتون همینه بدبختا

تقلب سر امتحان: جیم درسته الاغ!

!!!!

دیگه چی؟!

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 10:4 PM توسط soni|

http://www.bigfoto.com/themes/nature/winter/snow_road-winter-xs.jpg

دل من تـنها بـود ، دل من هرزه نـبـود ... دل من عادت داشـت ،

که بمانـد يک جا به کجا ؟! معـلـوم است ، به در خانه تو ! دل من

 عادت داشـت ، که بمانـد آن جا ، پـشـت يک پرده تـوري که تو هر

 روز آن را به کناري بزني ... دل من ساکن ديوار و دري ، که تو هر

روز از آن مي گـذري . دل من ساکن دستان تو بود دل من گوشه

يک باغـچه بـود که تو هر روز به آن مي نگري راستي 

 دل من را ديـدي ...؟

نوشته شده در شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 6:30 PM توسط soni|

eee آخی خیلی وقته آپ نکردم چرا؟!!!نمی دونم نه نمی گم حوصله ندارم نمی گم درس می خونم وقت ندارم نمی گم اینترنتم قطعه (راس بگید تا حالا چن تا فحش بارم کردید؟!!!:دی)

خیلی خب فعلا واسه خالی نبودن عریضه اینو داشته باشید:

انسان ها  به شیوه ی هندیان بر سطح زمین راه  می روند.
  با یک سبد در جلو ویک سبد در پشت.
  در سبد جلو ,صفات نیک خود را می  گذاریم .در سبد پشتی ,عیبهای خود را
  نگه می داریم . به همین دلیل در طول روزهای زندگی خود ,چشمان خود را بر
صفات نیک خود می دوزیم وفشارها را درسینه مان  حبس می کنیم . در همین
زمان بیرحمانه , در پشت سر همسفرمان که پیش روی ما حرکت می
کند,تمامی عیوب او را می بینیم.
بدین گونه است که در باره ی خود بهتر از او داوری می کنیم ,بی آنکه
بدانیم کسی که پشت سر ما راه می رود
به ما با همین شیوه می اندیشد.

پائولو کوئیلو

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 7:18 PM توسط soni|

پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی... آهسته می خزید دشوار و کند...و دورها همیشه دوربود...پرنده ای سبک در آسمان پر زد...لاک پشت رو به خدا کرد و گفت: این عدل نیست کاش پشتم را این همه سنگین نمی کردی...هیچگاه نمی رسم...در لاک خود خزید به نیته نا امیدی..خدا در آغوشش گرفت...زمین را نشانش داد...کره ای کوچک بود...گفت نگاه کن ابتدا و انتها ندارد...هیچ کس نمی رسد چون رسیدنی در کار نیست فقط رفتن است و هر بار که می روی رسیده ای..حتی اگر اندک رفته باشی......
نوشته شده در دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 7:9 PM توسط soni|

یه مدت خوب بودا امتحانا تموم شده بود مام واسه خودمون ول می گشتیم بی کار بیعار...ولی دوباره یه مدتیه انگار داره دوباره شروع میشه(البته یه کم بیشتر از یه مدت:دی) ولی واقعا چیکار میشه کرد باید سوخت و ساخت منکه واسه کنکورم که حتی نمی خونم وای بر من!!! وای بر ما :دی

نوشته شده در جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 6:2 PM توسط soni|

دانی که غم عشق دگر باره چه کرد؟!!

چون بشد دلبرو با یار وفادار چه کرد...

.

.

اگه دوباره ببینمت...

دیگه بهت نیگاه نمی کنم..

می گی همیشه همینجوریه؟!

باشه پس بهت زل می زنم

اگه دوباره ببینمت..

یه گوشه گیرت بیارم..

محکم می زنم تو گوشت...

اگه دلیلشو بپرسی..

چیزی نمی گم..

دستمو می ذارم رو صورتمو ..

فقط گریه می کنم..

بعدشم می رم ..

نمی خوام چیزی بگم

نمی خوام چیزی بشنوی...

فقط گم شو برو.........

فقط تنهام بذار...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 6:27 PM توسط soni|

 برو بالا


معروف است که رضا شاه هراز گاهی با لباس مبدّل و سرزده به پادگان های نظامی ميرفت تا از نزدیک اوضاع را بررسي کند؛در یکی از این شبها که سوار بر جيپ به طرف پادگانی میرفت، در بين راه سربازی را که يواشکي جيم شده بود و بعد از عرق خوري های فراوان، مست و پاتیل، به پادگان بر میگشت را سوار کرد؛

رضا شاه با لحني شوخ و برای آنکه از او حرف بکشد، به سرباز گفت: ناکس! معلومه کمی دمی به خُمره زدی؟

سرباز با افتخار گفت: برو بالا... یعنی بیشتر

رضا شاه: يه ليوان زدی؟

سرباز: برو بالا

رضا شاه: یه چتول زدی؟

سرباز: برو بالا

رضا شاه: يه بطر زدی؟

سرباز: بزن قدّش

بعد رضا شاه میگه: حالا ميدونی من کیم؟

سرباز کمي جا میخورد و میپرسد که: نکند که گروهبانی؟

رضا شاه: برو بالا

سرباز: افسری؟

رضا شاه: برو بالا

سرباز: تيمسار؟

رضا شاه: برو بالا

سرباز: سردار سپه؟

رضا شاه: بزن قدّش

همینکه رضا شاه به او دست میدهد، لرزش دستان سرباز را احساس میکند. از او میپرسد:
چیه؟ ترسیدي؟

سرباز: برو بالا

رضا شاه: لرزیدی؟

سرباز: برو بالا

رضا شاه: ريدي؟

سرباز: بزن قدّش

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 5:46 PM توسط soni|

چند سوال بی جواب...


چرا میگن طرف مثل بچه خوابش برده در حالیکه بچه ها هر دو ساعت یک بار از خواب بیدار می شن و گریه می کنن؟

چرا وقتی باطری کنترل تلویزیون تموم می شه دکمه های اونو محکمتر فشار میدیم؟

چرا برای انجام مجازات اعدام با تزریق آمپول سمی، از سرنگ استریل استفاده می کنن؟

چرا تارزان ریش و سیبیل نداره؟

چرا خلبان های کامیکازی از کلاه ایمنی استفاده می کردن؟
*(خلبانان ژاپنی در جنگ جهانی دوم، که هواپیمای خودشون رو به ناوهای آمریکایی می کوبیدن.! )*

آیا میشه زیر آب گریه کرد؟

چطورانسان اول به فضا سفر کرد و بعدا به فکرش رسید که زیر چمدون چرخ بذاره؟
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 12:50 PM توسط soni|

نگاه كن كه غم درون ديده ام

چگونه قطره قطره آب مي شود

چگونه سايه سياه سركشم
اسير دست آفتاب مي شود
نگاه كن
تمام هستيم خراب مي شود
شراره ايي مرا به كام مي كشد
مرا به اوج مي برد
مرا به دام ميكشد
نگاه كن
تمام آسمان من
پر از شهاب مي شود
تو آمدي ز دورها و دورها
ز سرزمين عطرها و نورها
نشانده ايي مرا كنون به زورقي
ز عاجها ز ابرها بلورها
مرا ببر اميد دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پر ستاره مي كشانيم
فراتر از ستاره مي نشانيم
نگاه كن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهيان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چين بركه هاي شب شدم
چه دور بود پيش از اين زمين ما
به اين كبود غرفه هاي آسمان
كنون به گوش من دوباره مي رسد
صداي تو
صداي بال برفي فرشتگان
نگاه كن كه من كجا رسيده ام
به كهكشان به بيكران به جاودان
كنون كه آمديم تا به اوجها
مرا بشوي با شراب موجها
مرا بپيچ در حرير بوسه ات
مرا بخواه در شبان ديرپا
مرا دگر رها مكن
مرا از اين ستاره ها جدا مكن
نگاه كن كه موم شب به راه ما
چگونه قطره قطره آب مي شود
صراحي سياه ديدگان من
به لاي لاي گرم تو
لبالب از شراب خواب مي شود
به روي گاهواره هاي شعر من
نگاه كن
تو مي دمي و آفتاب مي شود

(فروغ فرخزاد)
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 12:43 PM توسط soni|

 اینبار نوبته سهرابه که شعراشو بصورت کاملا فالبداهه تغییر بدیم:دی :

زیر آفتاب باید رفت

خیس عرق باید شد

وسپس در وان حمام

خود را باید شست

تمیز باید شد

اینگونه کثیف

کسی با ما نخواهد نشست

باطراوت باید شد 



  قایقی خواهم ساخت

بهتر از برگ درخت

خواهم انداخت به آب

سوار آن خواهم شد

روی رویای سیاه

توی این دریای خزر

گم خواهم شد

و سپس               

                    غرق

و آنگه کوسه ای خواهم خورد

نوشته شده در یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت 10:14 PM توسط soni|


آخرين مطالب
» شبی....
» !!
» lشعری از اخوان ثالث
» تو به من خندیدی...
» فرشته بیکار ...
» تابستونننننن.........
» love or sth
» بازم ول کن شعرای سهراب نیستیم!
» نوروز هم رسید
» miss u
Design By : Pars Skin